امان از روزی که میبینی چیزی برایت نمونده جز یک بغل تنهایی…
همیشه نباید حرف زد گاه باید سکوت کرد حرف دل که گفتنی نیست!
باید آدمش باشد کسی که با یک نگاه کردن به چشمت
من سفر کرده ای دارم که یادم رفت پشت سرش آب بریزم
چون باورم نمیشد که برود ، اما رفت…
دلتنگم… برای کسی ک آن سوی شهرهاست!
و نمیدانم… میداند یا نمیداند ، هنوز هم بهانه تپیدن دلم اوست!
“ﻣــﻦ” ﺑﻪ ﺩﻧــﺒﺎﻝ “ﺗــﻮﻳﻲ” ﻣﻲ ﮔــﺸﺖ ﺑــﺮﺍﻱ “ﻣــــــﺎ” ﺷــﺪﻥ
ﺩﺭﻳــﻎ ﮐﻪ ﺑــﺎﺯﻱ ﺭﺍ “ ﺍﻭ ” ﺑــــﺮﺩ …
بلکه از سطری به سطری دیگر منتقل میشود…
من منتظرت موندم ولی انگارتومنویادت رفت…
در رابطه ی ما همیشه یک چیز کم بود
دریا را به پایش ریختم برنگشت …
همیشه برگشتن به نقطه ی آغاز ساده نیست …
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
دل نیست کبوتر، که چو برخاست، نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم
هر از گاهی زنگی بزن ، سراغی بگیر ، حالی بپرس…
خیلی نگذشته است از روزهایی که مخاطب خاصت من بودم
زندگی با همه تلخیاش یه درس خوب بهم داد
اونم اینه که رفیق اونی نیست که باهاش خوشی
رفیق اونیه که بدون اون داغونی!
برچسب:
نویسنده: علی